5 دروغ خطرناکی که معمولا به خودمان می گوییم
به گزارش تور کانادا، فکرش را بکنید که چطور بخش زیادی از تصمیم های روزمره، مسیر زندگی و حتی حس خوشبخی یا بدبختی ما، روی پایه هایی بنا شده که حتی یک بار هم آنها را آنالیز نکرده ایم. ما انسان ها بر اساس باورهایمان زندگی می کنیم؛ بعضی از این باورها روشن و شفاف هستند، مثل فردی که به دینی اعتقاد دارد یا گیاه خواری که مصرف گوشت را نادرست می داند. اما دسته ای دیگر از باورها وجود دارند که مثل جریان های پنهان زیر دریا، در ناخودآگاه ما می چرخند و بدون آنکه در هیچ سند رسمی یا قرارداد کاری ثبت شده باشند، تمام سکان زندگی ما را به دست می گیرند.
در این مقاله می خواهیم ببینیم 5 دروغ خطرناکی از دیدگاه فلسفی به خودمان می گوییم کدامند و چرا این فکریت های اشتباه می توانند زندگی ما را به انحراف بکشانند؟ آیا واقعاً فلسفه می تواند ما را از شر این باورهای ویرانگر نجات دهد؟
???? لیست بخش های این نوشته
(کلیک کنید)
- توهم کنترل همه چیز و رهایی از اضطراب
- افسانه نیمه گمشده و وابستگی عاطفی
- ثبات کاذب هویت و پویایی وجود انسان
- انتظار طلبکارانه از جهان و مواجهه با پوچی
- تله ثروت و جستجوی رضایت در قفس مادیات
- ریشه های تاریخی باورهای نادرست و نقش مکاتب فکری
- بازتاب روان شناختی باورهای نادرست در زندگی امروزی
- نگاهی به بازآفرینی سینمایی افکار خودویرانگر
- چرا رها کردن باورهای اشتباه نگران نماینده اما نجات بخش است؟
1- توهم کنترل همه چیز و رهایی از اضطراب
نخستین باور اشتباهی که بیشتر ما در طول زندگی حمل می کنیم، این فکریت است که باید روی تمام جزییات جهان اطراف خود کنترل داشته باشیم. واقعیت این است که هیچ کدام از ما ابرقدرت یا خدای جهان نیستیم. امور زیادی وجود دارند که کاملاً خارج از دایره اختیارات ما قرار می گیرند؛ ما نمی توانیم زیر آب نفس بکشیم، گذشت زمان و پیری را متوقف کنیم، گذشته را تغییر دهیم یا فکر دیگران را درباره خودمان مدیریت کنیم. کوشش برای کنترل کردن همه چیز، مثل این است که بخواهیم با یک جاروی ساده جلوی پیشروی موج های خروشان دریا را بگیریم.
مکتب رواقی گری (Stoicism) سال ها پیش ایده ای به نام تفکیک کنترل را عنوان کرد. اپیکتتوس (Epictetus) توصیه می نماید که تمام انرژی و تمرکز خود را تنها روی چیزهایی بگذاریم که توانایی تغییرشان را داریم و مابقی مسائل را همان طور که هست بپذیریم. اتلاف وقت برای تغییر دادن امور غیرقابل تغییر، فقط فکر ما را فرسوده می نماید. این دیدگاه فقط مخصوص رواقیون نیست؛ در آیین بودا با نظریه دو تیر (Two Arrows Doctrine) به آن اشاره می گردد و در سنت های شرقی مانند دائویسم (Daoism) با مفهوم وو وی یا عمل بدون فشار شناخته می گردد. حتی در فرهنگ های دینی نیز تاکید بر تسلیم بودن در برابر اراده الهی، اشاره به همین حقیقت دارد که جهان بسیار بزرگ تر از دایره اراده ماست.
2- افسانه نیمه گمشده و وابستگی عاطفی
یکی از پررنگ ترین باورهای ساختگی در فرهنگ مدرن که به وسیله رسانه های تفریح ترویج می گردد، داستان وجود یک نیمه گمشده یا روح همسان برای هر فرد است. اگر به آمار نگاه کنیم، در جهانی با بیش از هشت میلیارد جمعیت، احتمال ریاضی پیدا کردن یک فرد خاص فوق العاده ناچیز است. اما مسئله خطرناک تر، نفوذ این فکر به ناخودآگاه ماست که ما موجوداتی ناقص هستیم و حتماً باید فرد دیگری پیدا گردد تا ما را کامل کند.
سیمون دو بووار (Simone de Beauvoir) فیلسوف معروف، در آثار خود شرح می دهد که این طرز تفکر چقدر می تواند آسیب زا باشد. وقتی انسان خود را ناقص ببیند، وابستگی ناسالمی به دیگری پیدا می نماید و رضایت خود را کاملاً به حضور فرد دیگر گره می زند. این نوع عشق به سرعت به سم تبدیل می گردد؛ زیرا آزادی و اصالت فردی را سلب می نماید. دوبووار این حالت را بخشی از زیست غیرپدیدارشناختی یا غیراصیل می داند که در آن فرد آزادی عمل خود را فدای یک رابطه یا آرمان ثابت می نماید. عشق واقعی بر پایه همراهی، همدلی و سازش است، نه از دست دادن تمام هویت فردی در اقیانوس روابط عاطفی.
3- ثبات کاذب هویت و پویایی وجود انسان
این تفکر که هویت ما یک هسته ثابت، تغییرناپذیر و ابدی دارد، ریشه طولانی در اندیشه بشری دارد. با مطرح شدن ایده منِ دکارتی به وسیله رنه دکارت (René Descartes)، این باور تقویت شد که یک جوهر ثابت در درون ما وجود دارد که در طول زمان دست نخورده باقی می ماند. امروزه نیز بسیاری از مردم فکر می نمایند ذات یا شخصیت آنها تا ابد همین است که هست و تغییر نخواهد کرد.
در مقابل، تفکرات شرقی نگاه کاملاً متفاوتی دارند. در فلسفه هندی، اگرچه مفهوم آتمان به عنوان آگاهی یگانه مطرح است، اما خودِ فردی یا اهامکارا چیزی جز یک تصویر متغیر و کاذب تلقی نمی گردد. ذات ثابت، یک توهم است. در سنت غربی نیز دیوید هیوم (David Hume) نظریه دکارت را نقد کرد. هیوم اشاره نمود که اگر به درون خود نگاه کنیم، هیچ من ثابتی پیدا نمی کنیم؛ بلکه با مجموعه ای متغیر از افکار، احساسات و خاطرات روبرو می شویم. هویت ما مانند دسته ای از جریان های بی وقفه در حال تغییر است و روان شناسی و فلسفه امروزی نیز تایید می نمایند که ما موجوداتی سیال هستیم و همیشه تغییر می کنیم.
4- انتظار طلبکارانه از جهان و مواجهه با پوچی
بسیاری از ما با این توقع پنهان زندگی می کنیم که جهان یا جامعه به ما بدهکار است و باید به خواسته های ما پاسخ دهد. واقعیت سرد این است که جهان هستی هیچ تعهدی در قبال آرزوها، خوشبخت شدن یا عدالت در زندگی ما ندارد. ما بدون هیچ دارایی به این جهان می آییم و قوانین طبیعت کاملاً بی طرفانه و بدون توجه به تمایلات ما کار خود را می نمایند.
آلبر کامو (Albert Camus) در فلسفه پوچی یا عبث گرایی (Absurdism) روی همین نقطه دست می گذارد. انسان همیشه در پی یافتن معنایی بزرگ یا هدف معنوی در جهان است تا رنج های خود را توجیه کند. اما از نظر کامو، جهان در برابر این جستجوی معنا کاملاً ساکت است. این تقابل میان معناخواهی انسان و سکوت جهان، همان پوچی است. پذیرش این واقعیت به معنای ناامیدی نیست، بلکه به این معناست که باید واقعیت موجود را آگاهانه بپذیریم، مسوولیت زندگی خود را بر عهده بگیریم و با وجود تمام سختی ها از مسیر زندگی لذت ببریم.
5- تله ثروت و جستجوی رضایت در قفس مادیات
داستان تکراری دیگری که سیستم های مالی و تبلیغاتی مدام گوشزد می نمایند این است که با کسب پول بیشتر، خانه بزرگ تر و موقعیت شغلی بالاتر، خاتمه به رضایت درونی خواهیم رسید. اگرچه همه ما از خطرات مصرف گرایی آگاهم، اما باز هم در عمل در تله انباشت ثروت می افتیم.
تقریباً تمام فیلسوفان بزرگ تاریخ در یک مورد اتفاق نظر دارند: از یک حد معین به بعد، ثروت بیشتر هیچ نسبتی با خوشبختی بیشتر ندارد. اپیکور (Epicurus) در یونان باستان باور داشت که آرامش واقعی تنها زمانی به دست می آید که یاد بگیریم با نیازهای پایه و ساده زندگی کنیم. او معتقد بود کسی که به میزان کم قانع نباشد، با هیچ میزانی اشباع نخواهد شد. بعلاوه آیین بودا بر این اصل راسخ است که اشتیاق و ولع سیری ناپذیر برای داشتن اشیاء، سرچشمه اصلی رنج های بشری است. خوشبختی محصول حوادث بیرونی نیست، بلکه حالتی فکری است که باید در درون خودمان آن را سامان دهیم.
ریشه های تاریخی باورهای نادرست و نقش مکاتب فکری
اگر به تاریخ اندیشه نگاه کنیم، متوجه می شویم که این باورهای نادرست ناگهان از آسمان نیفتاده اند، بلکه حاصل فرآیندهای پیچیده اجتماعی و تاریخی هستند. برای مثال، تمایل شدید انسان به کنترلگری، تا حد زیادی ریشه در دوران تسلط صنعت و مدرنیته دارد؛ زمانی که انسان توانست با ابزارهای علمی طبیعت را مهار کند و این توهم ایجاد شد که می تواند بر تمام وجوه زندگی و آینده نیز تسلط کامل داشته باشد.
از سوی دیگر، تبدیل شدن مفهوم عشق به یک نجات دهنده، حاصل دوران رومانتسیسم در قرن هجدهم و نوزدهم است. در این دوره، هنر و ادبیات آغاز به بزرگ نمایی روابط عاطفی کردند و فردگرایی را به سمتی بردند که انسان ها پاسخ تمام خلاءهای وجودی خود را در وجود دیگری جستجو نمایند. فلسفه به ما یاری می نماید تا با ریشه یابی این ایده ها، متوجه شویم که خیلی از باورهای عمیق ما، حقیقت مطلق نیستند، بلکه صرفاً محصول دوره های تاریخی خاصی هستند که بر فکر ما تحمیل شده اند.
بازتاب روان شناختی باورهای نادرست در زندگی امروزی
پذیرش ناآگاهانه این دروغ ها پیامدهای روانی ملموسی در زندگی روزمره ما دارد. وقتی فردی باور دارد که هویتش ثابت و غیرقابل تغییر است، در برابر یادگیری مهارت های نو، تغییر رفتارهای نادرست یا حتی درمان اختلالات روانی مقاومت نشان می دهد. او با گفتن جمله من همین هستم خود را در یک زندان خودساخته حبس می نماید و شانس رشد را از خود می گیرد.
بعلاوه، وقتی بر این باور باشیم که جهان به ما بدهکار است، هرگونه شکست یا بدبیاری ساده را به عنوان یک ظلم بزرگ تلقی می کنیم و دچار سرخوردگی و خشم مزمن می شویم. روان شناسی شناختی مدرن با بهره گیری از مفاهیم فلسفی نشان می دهد که بازسازی این روایات فکری و کنار گذاشتن توقعات بی جا از جهان، تا چه حد می تواند تاب آوری ما را در برابر بحران های زندگی افزایش دهد و سلامت روان ما را تضمین کند.
نگاهی به بازآفرینی سینمایی افکار خودویرانگر
در تاریخ سینما آثار متعددی ساخته شده اند که دقیقاً همین باورهای نادرست و فروپاشی حاصل از آنها را به تصویر می کشند. یکی از برجسته ترین نمونه ها، فیلم باشگاه مشت زنی (Fight Club) ساخته دیوید فینچر است. این فیلم به روشن ترین شکل ممکن پوچی فرهنگ مصرف گرایی و کوشش برای هویت سازی به وسیله خریدهای مادی را نقد می نماید و نشان می دهد چطور انسان امروزی در تله اشیاء گرفتار شده است.
فیلم دیگری که به زیبایی مسئله هویت سیال و توهم کنترل را مطرح می نماید، درخشش ابدی یک فکر پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) است. این اثر نشان می دهد که کوشش برای پاک کردن خاطرات یا کنترل کامل روی روابط عاطفی تا چه حد بی نتیجه است و چطور انسان ها باید با تمام پیچیدگی ها و تغییرات وجودی خود و طرف مقابل کنار بیایند. تماشا این آثار به ما یادآوری می نماید که رویکرد فلسفی به زندگی، یک مسئله انتزاعی نیست، بلکه ملموس ترین چالش انسان عصر حاضر است.
چرا رها کردن باورهای اشتباه نگران نماینده اما نجات بخش است؟
کنار گذاشتن باورهایی که سال ها با آنها زندگی نموده ایم اصلاً کار ساده ای نیست. این روایت های فکری، ولو اشتباه، به زندگی ما ساختار و احساس امنیت کاذب می دهند. وقتی متوجه می شویم که کنترل همه چیز در دست ما نیست یا خریدهای نو ما را خوشبخت نمی نمایند، ممکن است در وهله اول دچار اضطراب یا حس رهاشدگی شویم.
اما این ترس، مقدمه آزادی واقعی است. فروریختن این توهمات مانند کنار زدن یک پرده تاریک است. وقتی بپذیریم که جهان مدیون ما نیست و هویت ما ثبات صلب ندارد، تازه فرصت پیدا می کنیم که خود واقعی مان را بازآفرینی کنیم، روابط سالمی بر پایه واقعیت بسازیم و به جای حسرت خوردن برای چیزهای خارج از کنترل، از لحظات حال نهایت استفاده را ببریم.
جمع بندی نهایی
بازنگری در داستان هایی که درباره خود و جهان می گوییم، مهم ترین گام برای رسیدن به سلامت روان و اصالت در زندگی است. فلسفه به ما ابزاری می دهد تا توهم کنترل همه چیز، افسانه نیمه گمشده، ثبات کاذب هویت، توقعات طلبکارانه از جهان و سراب خوشبختی مادی را کنار بگذاریم. اگرچه مواجهه با این حقایق در ابتدا سخت است، اما رها شدن از این دروغ های خودساخته، راه را برای جرات ورزی، مسئولیت پذیری و تجربه یک خوشبختی عمیق و درونی باز می نماید. سلامت فکر ما در گرو این است که هر چند وقت یک بار خانه تکانی فکری کنیم و ایده های پوچ را دور بریزیم.
منبع: یک پزشک